صفحه نخست | عضویت | ورود کاربران | آرشیو | خوراک | تماس با ما
عاشقانه ترین وبلاگ دنیا
تقدیم به تمام عاشقانه به معشوق نرسیده
درباره وبلاگ
سلام. ممنون که به خونه ی عاشقانه ی من اومدید. × نظر فراموش نشه. × توجه: در صفحه اول تنها دو مطلب قرار میگیرد. برای دیدن همه ی مطالب به آرشیو یا صفحه ی بعد در زیر مطالب همین صفحه مراجعه کنید. باتشکر × تاریخ تولد وبلاگ: 18 آذر ماه 90
آرشیو
خبرنامه
مطالب و جملات زیبا
نوشته شده در : جمعه 25 آذر 1390 | توسط : kian.m

عشق مانند جواهری گرانبهاست...تا زمانی که شروع به درخشیدن نکرده است نمی دانی چه چیزی داری و زمانی که درخشش ان را دیدی هرگز نمی توانی بدون ان زندگی کنی.

عشق واقعی تنها در ذهن است... تا زمانی که در قلب جریان پیدا نکند هرگز به واقعیت تبدیل نخواهد شد.

عشق و جنون بسیار شبیه به هم هستند... در هر دو حالت دیوانه هستی!

ابراز عشق خیلی اسان تر از تو صیف کرد ان است.

اندیشیدن به تو چون ماهی ه شب تابستان را روشن می کند به قلب من گرما می بخشد.

اگر دستان تو در دستان من باشد تا پایان جهان پا بر جا خواهم ایستاد.

شاید عشق هایی را پیدا و از دست داده باشم شاید قلبم شکسته باشد اما اکنون امید عشقی که در راه است لبخندی بر لبانم نشانده.

عشق یک معماست. ناگهان به دام عشق گرفتار میشوی و از ان لحظه به بعد قلبت به درد می اید و در رنج می افتی. عشق بیماری روح است. قوی باش... گریه نکن. امیدوار باش چرا که عشق الام قلب تو را التیام خواهد بخشید

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | تعداد بازديد : 1054
آه...
نوشته شده در : شنبه 19 آذر 1390 | توسط : kian.m

مرد مسنی به همراه دختر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار دختر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان دختر ش را تحسین کرد.
کنار دختر جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و دختر را می‌شنیدند
و از دختر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان دختر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست دختر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای
دختر تان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.
امروز دختر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!

                      



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | تعداد بازديد : 1077
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
عضویت سریع
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
آمار کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور

آمار بازدید:
میهمان آنلاین: 1
بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 1
بازدید کلی: 19464

مطالب و نظرات:
تعداد مطالب: 7
تعداد نظرات: 18

عضویت:
امروز: 1
دیروز: 2
مجموع کاربران: 16

اعضای آنلاین:
تعداد اعضا: 0

مطالب پربازدید
مطالب و جملات زیبا[بازدید: 783]
آه...[بازدید: 747]
جملات عاشقانه[بازدید: 517]
و دیگر هیچ....[بازدید: 463]
من و تنهایی[بازدید: 457]
بمان..[بازدید: 455]
خدا اون روزو نیاره ..چه برا شما وووچه برا من....[بازدید: 455]
نظرسنجی
عشق واقعی وجود داره؟
جعبه پیام
جستجو
Copyright © 2011 Designed BY: Mehrdad Dashti

صفحه نخست | عضویت | ورود کاربران | آرشیو | خوراک | تماس با ما



سپيده - نيمکت

مرجع کد آهنگ : ميهن کد